تبلیغات
رویای پاییز






























رویای پاییز

خدا.. زمین.. من خستم... یه لحظه گوش کنید.... توروخدا گوش کنید... نمیخام دیگه ادامه بدم... بخدا انقدر راحت نیست هی بگذری هی پا بزاری رو غرورت... خدا یکوچولو که نه.... خییییلیییی خستم

خدا بودنم فایده ای هم داره؟

وقتی خسته میشمو یکی نیست بگه آفرین... خسته شدی؟ بیا بشین

آدم مگه چند تا خونواده داره؟؟؟

خدایا

ببین با تمام تلاشام برا خودمم مفید نبودم

ببر این آدمیو که حتی خیرش به خودشم نمیرسه

خدایا

ببر بیامم پیشت اونجا دونه دونه کفاره گناهامو تحمل میکنم

بهتر از این آدماست


نوشته شده در دوشنبه 28 تیر 1395 ساعت 11:29 ب.ظ توسط پاییز .... نظرات |

من برگشتم

مثل همیشه روزگار دستم را خالی نگذاشته

کوله بار تجربه ام را سنگین تر کرده

شش ماه از آخرین حضورم گذشته... حضور داشتم ولی دستم توانایی نوشتن نداشت

از  بهار نگفتم

 از خستگی های روحی که رنگ سفیدی به جانم بخشید

نمیدونم.... بعضی مواقع نمیتونی بفهمی چی درسته چی غلط

نمیدونی چجوری ادامه بدی..... که روزی ....... روزی نگی اشتباه کردم.... سخته وقتی بفهمی اشتباه کردی که عمرت بر باد رفته باشه.... سخته وقتی بفهمی دوست داشتن خالصانت برای وجودی نثار کردی که نمیخاد ببینه

بگذریم

این روزگار تا دلت بخواد سختی داره

الان این ساعت که یک شبه....همه تو سکوت هستند..... خوابند.... فراموش کردند ...اگر دلی شکستند

ولی من تو این ساعت از شب که هیاهوها کم شده.....آرزو میکنم خدا دور کنه..... دستمو بگیره و بیاره از این غوغا بیرون

وجود بعضی آدم ها تو زندگیم غلطه.... حضورشون فقط داره برام درد میاره

برا همتون دعا میکنم از ته قلبم... که زندگیتون پاک بشه از این آدما...



نوشته شده در یکشنبه 27 تیر 1395 ساعت 11:59 ب.ظ توسط پاییز .... نظرات |

سلام زمستان

هرچند که از حضور پاییز در روزهای زندگیم خوشحالم

اما حضورت را تبریک میگویم

امروز که در پس هیاهوی بادو باران سرگشته کوچه ها را در امتداد قدم هایم می گذراندم

چشمانم به تک درخت لختی افتاد

با فرا رسیدن تو

هرچند که جامه از تن درختان میگیری

اما پوششی از جنس پاکی بر آن می پوشی

پوششی از جنس سفیدی برف

خستگی از تنشان برون میکنی

و..

دلشان را برای رسیدن بهاری تازه آماده میکنی

زمستان!

رفیق پاییز!

من هم چون درختی خسته ام که ریشه هایم توان ندارند

روح و ایمانم در پس این غوغای روزگار سست شده است

جوانم اما

توان ندارم که روحم را در این آشوب پرواز دهم

تو میتوانی

تو می توانی روجم را نوازش کنی

غصه از روحم بیرون کنی و دلم را بهاری کنی

این روزها همه غمگینیم

منتظر بهاریم اما دلمان برای پذیرش بهار آماده نیست

روحمان را در زیر بارش پاکت زلال کن

مارا هم از جنس خودت کن...





نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن 1394 ساعت 01:11 ق.ظ توسط پاییز .... نظرات |

پاییز من

زوداست که تمام شوی

زوداست برای اتمام لمس بیستمین پاییز زندگیم

سالهاست که شروع تو برای من بهترین نعمتی است که هرچقدر از وجودت شاکر خدا باشم بازهم کم است

و حالا تمام شدن تو برای من به معنای انتظار سال بعدو رسیدن دوباره توست

نمیدانم از چه اینهمه شاکر توهستم

ازچه بابت بودنت اینهمه سرمستم میکند

من درمیان آهنگ چکاچک باران و خش خش برگهای نیمه جان در زیر پای رهگذران ،چشم به این دنیا گشودم

من ارزشت را میدانم

نگران حرفهای مردم نباش

من انقدر از بودنت سرمست میشوم که ساعتها زیر باران راه می روم بی آنکه نگران حرفها و نگاه های مبهم دیگران باشم من از هرچه بگذرم از لذت پاییز نمی گذرم

چیزی که بیش از هرچیزی آرامم میکند استشمام بوی توست

لمس باران فصل توست

من تورا آنگونه دوست دارم

که مجنون لیلی را

من کسی را خواهم خواست که تورا دوست بدارد

من تا لحظه مرگم به تو وفادارم

و میدانم روزی خواهم از این دنیا رفت

که آهنگ چکاچک باران و خش خش برگهای نیمه جان در زیر پای رهگذران غوغا می کند...



نوشته شده در جمعه 27 آذر 1394 ساعت 07:51 ب.ظ توسط پاییز .... نظرات |

من به یک احساس خالی دل خوشم

من به گل های خیالی دل خوشم

در کنار سفره اسطوره ها

من به یک ظرف سفالی دل خوشم

مثل اندوه کویر و بغض خاک

با خیال آبسالی دل خوشم

سر نهم بر بالش اندوه خویش

با همین افسرده حالی دل خوشم

در هجوم رنگ در فصل صدا

با بهار نقش قالی دل خوشم

آسمانم: حجم سرد یک قفس

با غم آسوده بالی دل خوشم

گرچه اهل این خیابان نیستم

با هوای این حوالی دل خوشم


سهیل محمودی


نوشته شده در شنبه 14 آذر 1394 ساعت 08:58 ب.ظ توسط پاییز .... نظرات |

شعر بسیار زیبایی ازفریدون مشیری :

افسانه باران

 

 

شب تا سحر

من بودم و لالای باران

اما نمیدانم چرا خوابم نمیبرد!

غوغای پندارم نمیمرد.

غمگین ودلسرد

روحم همه رنج

جانم همه درد

آهنگ باران،

دیو اندوه مرا بیدار میکرد

چشمان تبدارم نمیخفت

افسانه گوی ناودان افسانه می گفت

آزادو وحشی،باد شبگرد

ازبوی میخک های باران خورده سرمست

سرمی کشید از بام واز در،

گاهی، صدای بوسه اش می آمد از باغ

گاهی شراب خنده اش درکوچه می ریخت

گه پای می کوبید روی دامن کوه

گه دست می افشاند روی سینه  دشت

آسوده می رقصید و می خندید و می گشت

شب تا سحر، من بودم و لالای باران

افسانه گوی ناودان،افسانه می گفت:

-(پا روی دل بگذار و بگذر...

بگذار و بگذر!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سی سال از عمرت گذشته است،

زنگار غم بر روی رخسارت نشسته است،

خار ندامت در دل تنگت  شکسته است

خود را چنین آسان چرا کردی فراموش،

تنهای تنها

خاموش خاموش؟

دیگر نمی نالی بدان شیرین زبانی!

دیگر نمی گویی حدیث مهربانی

دیگر نمیخوانی سرود جاودانی

دست زمان،نای تو بسته است

روح تو خسته است

تارت گسسته است!

این دل که میلرزد میان سینه تو

این دل که دریای وفا و مهربانی است

این دل که جز با مهربانی آشنا نیست

این دل ،دل تو دشمن توست

زهرش،شراب جام رگهای تن توست

این مهربانی ها،هلاکت می کند،ازدل حذر کن

از دل حذر کن!

از این محبت های بی حاصل حذر کن،

مهر زن و فرزند را از دل بدر کن!

یادر کنار زندگی،ترک هنر کن

یا باهنر،از زندگی صرف نظر کن!

شب تا سحر، من بودم و لالای باران

افسانه گوی ناودان افسانه می گفت:

....(پا روی دل بگذار وبگذر

بگذار وبگذر

 

 

 

 

 

یک شب اگر دستت در آغوش کتاب است

زن را سخن از نان و آب است

طفل تو بردوش تو،خواب است

این زندگی رنج وعذاب است

جان تو افسرد

جسم تو فرسود

روح تو پژمرد

آخر پرو بالی بزن،بشکن قفس را

آزاد باش این یک نفس را

ازاین ملال آباد جان فرسا سفرکن

پرواز کن

پرواز کن

ازتنگنای این تباهی ها گذر کن

ازچاردیوار ملال خود بپرهیز

آفاق را،آغوش بر روی تو باز است

دستی برافشان،

شوری برانگیز!

دردامن آزادی و شادی بیاویز

از این نسیم نیمه شب، درسی بیاموز

وز طبع خود، هرلحظه،خورشیدی برافروز !

اندوه بر اندوه افزودن روانیست

دنیا همین یکذره جانیست!

سر زیر بال خود مبر،بگذارو بگذر

پاروی دل بگذار و بگذر...

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان 1394 ساعت 12:04 ق.ظ توسط پاییز .... نظرات |

 

 

 

 

کاش سهراب اینگونه می گفت

آب را گل نکنید

شاید از دور علمدار حسین (ع)

مشک طفلان بردوش

زخم و خون بر اندام

می رسد تا که از این آب روان

پر کند مشک تهی

ببرد جرعه آبی برساند به حرم

تاعلی اصغر (ع) بی شیر رباب(س)

نفسش  تازه شود و بخوابد آرام

آب را گل نکنید

تاکه شرمنده نگردد عباس(ع)

تاکه شرمنده نگردد گل یاس


نوشته شده در دوشنبه 4 آبان 1394 ساعت 07:54 ب.ظ توسط پاییز .... نظرات |

این برگ‌های زرد 
به خاطرپاییز نیست 
که از شاخه می‌افتند 
قرار است تو از این کوچه بگذری 

و آن‌ها 
پیشی می‌گیرند از یکدیگر 
برای فرش کردن مسیرت.. 

گنجشک‌ها 
از روی عادت نمی‌خوانند، 
سرودی دسته‌جمعی را تمرین می‌کنند 
برای خوش‌آمد گفتن 
به تو.. 

باران  برای تو می‌بارد 
و رنگین‌کمان 
– ایستاده بر پنجه‌ی پاهایش – 
سرک کشیده از پسِ کوه 
تا رسیدن تو را تماشا کند. 

نسیم هم مُدام
می‌رود و بازمی‌گردد
با رؤیای گذر از درز روسری
و دزدیدن عطر موهایت!
زمین و عقربه‌ی ساعت‌ها
برای تو می‌گردند
و من
به دورِ تو!

یغما گلرویی


نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر 1394 ساعت 11:33 ب.ظ توسط پاییز .... نظرات |

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر 1394 ساعت 11:23 ب.ظ توسط پاییز .... نظرات |

انقدر دلم گرفته که دلم تماما سکوت می خاهد

سکوت مطلق

این وبلاگ بازدید کننده زیادی ندارد

اما ازدوستان هرچند اندک خودم پوزش میطلبم

قلمم شده از جنس دلم

شوقی ندارد

اگر شاهد سکوت من هستید تنها دلیلش این است که حقیقتا نه زبانم گویاست نه دستانم ...

پس ترجیح میدهم سکوت کنم و بیشتر  از تصاویر استفاده کنم

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر 1394 ساعت 11:13 ب.ظ توسط پاییز .... نظرات |

باران بی هوایم کرد

رفیق همیشگی  ام

پاییز من

خوش آمدی

 بیا که برای این سه ماه باهم بودن باید برایت یک دل سیر گریه کنم


نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر 1394 ساعت 10:59 ب.ظ توسط پاییز .... نظرات |

مبهوتم

مبهوت اتفاقاتی که نمیدانم به چه ختم میشود

چگونه خواهد گذشت

وچه خواهد شد

و دلمشغول هایی که مرا از روزمرگی دورکرده

و اتفاقاتی که از وقوعشان هراس دارم

هراس اینکه مبادا تلخ شود همین ذره ای خوشبختی و شیرینی که برایم مانده

شاید دوای دل آشوبیم یک ذکر باشد

الا بذکرالله تطمئن القلوب

کاش این بلاتکلیفی زودتر تمام شود

که حداقل بدانم این اتفاق به چه ختم خواهد شد

تا کمی آرامش پیدا کنم و نفس آسودگی ک در دلم محبوس شده آزاد کنم


نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور 1394 ساعت 04:51 ب.ظ توسط پاییز .... نظرات |

در انتظار پاییزانه امسالم

پاییزی که نمیدانمم چرا هربار با شروعش خوشحالم

فصل من

فصلی که باوجود خاطره های نه چندان خوب بازهم برای من پراز حس آرامش است

فصلی که دقیقه به دقیقه اش را لمس میکنم

نمیدانم چه پیش رویم است

ولی در این غروب دل انگیز روزهای آخر تابستان  از خدا میخواهم رقم بزند برای جوانان سرزمینش هرآنچه که بهترین است

و در آخر برای جوانانه های من را نیز بهبود ببخشد


نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور 1394 ساعت 06:34 ب.ظ توسط پاییز .... نظرات |

این شهریور چه دل آشوبی دارد ‌!


تابستان به یک نیمه آن چنگ انداخته ...


 و پاییز به نیمه ی دیگرش...!


شهریور در این دو راهی مانده...


گویا دلش عاشق پاییز است


و جسمش برای تابستان ...


چه سخت است بین این کشاکش


تنش را به تابستان بخشیده،


با اینکه دلش هوای پاییز را دارد...

 


نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور 1394 ساعت 11:03 ق.ظ توسط پاییز .... نظرات |

خدایا شکرت

قدر خیلی چیزهارو تاازدست ندی نمیدونی

شاید الان زمان خوبی باشه که وقت اذان از خدا به خاطر خیلی چیزها شاکر باشم

سقف بالای سرم

خانواده همیشه نگرانم

اشنایانی خونگرم که هنوزهم مهربانی از خاطرشون نرفته

و دوستانی پاک تر ازآب روان.......

و در اخر بخاطر چیزهایی که هنوز خدا ه من نداده چراکه هنوز شایسته داشتنشون رو ندارم

...........

پی نوشت

امیدوارم ازین آهنگ لذت ببرید من که خیلی  دوسش دارم 


نوشته شده در جمعه 16 مرداد 1394 ساعت 07:58 ب.ظ توسط پاییز .... نظرات |


Design By : Pichak