تبلیغات
رویای پاییز - افسانه باران






























رویای پاییز

شعر بسیار زیبایی ازفریدون مشیری :

افسانه باران

 

 

شب تا سحر

من بودم و لالای باران

اما نمیدانم چرا خوابم نمیبرد!

غوغای پندارم نمیمرد.

غمگین ودلسرد

روحم همه رنج

جانم همه درد

آهنگ باران،

دیو اندوه مرا بیدار میکرد

چشمان تبدارم نمیخفت

افسانه گوی ناودان افسانه می گفت

آزادو وحشی،باد شبگرد

ازبوی میخک های باران خورده سرمست

سرمی کشید از بام واز در،

گاهی، صدای بوسه اش می آمد از باغ

گاهی شراب خنده اش درکوچه می ریخت

گه پای می کوبید روی دامن کوه

گه دست می افشاند روی سینه  دشت

آسوده می رقصید و می خندید و می گشت

شب تا سحر، من بودم و لالای باران

افسانه گوی ناودان،افسانه می گفت:

-(پا روی دل بگذار و بگذر...

بگذار و بگذر!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سی سال از عمرت گذشته است،

زنگار غم بر روی رخسارت نشسته است،

خار ندامت در دل تنگت  شکسته است

خود را چنین آسان چرا کردی فراموش،

تنهای تنها

خاموش خاموش؟

دیگر نمی نالی بدان شیرین زبانی!

دیگر نمی گویی حدیث مهربانی

دیگر نمیخوانی سرود جاودانی

دست زمان،نای تو بسته است

روح تو خسته است

تارت گسسته است!

این دل که میلرزد میان سینه تو

این دل که دریای وفا و مهربانی است

این دل که جز با مهربانی آشنا نیست

این دل ،دل تو دشمن توست

زهرش،شراب جام رگهای تن توست

این مهربانی ها،هلاکت می کند،ازدل حذر کن

از دل حذر کن!

از این محبت های بی حاصل حذر کن،

مهر زن و فرزند را از دل بدر کن!

یادر کنار زندگی،ترک هنر کن

یا باهنر،از زندگی صرف نظر کن!

شب تا سحر، من بودم و لالای باران

افسانه گوی ناودان افسانه می گفت:

....(پا روی دل بگذار وبگذر

بگذار وبگذر

 

 

 

 

 

یک شب اگر دستت در آغوش کتاب است

زن را سخن از نان و آب است

طفل تو بردوش تو،خواب است

این زندگی رنج وعذاب است

جان تو افسرد

جسم تو فرسود

روح تو پژمرد

آخر پرو بالی بزن،بشکن قفس را

آزاد باش این یک نفس را

ازاین ملال آباد جان فرسا سفرکن

پرواز کن

پرواز کن

ازتنگنای این تباهی ها گذر کن

ازچاردیوار ملال خود بپرهیز

آفاق را،آغوش بر روی تو باز است

دستی برافشان،

شوری برانگیز!

دردامن آزادی و شادی بیاویز

از این نسیم نیمه شب، درسی بیاموز

وز طبع خود، هرلحظه،خورشیدی برافروز !

اندوه بر اندوه افزودن روانیست

دنیا همین یکذره جانیست!

سر زیر بال خود مبر،بگذارو بگذر

پاروی دل بگذار و بگذر...

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان 1394 ساعت 12:04 ق.ظ توسط پاییز .... نظرات |


Design By : Pichak